نيازم ، نه ديگر آغوشت است
نه دستانت ، نه لبانت
نه گيس سياه ، نه چشم خمارت
با ...
يك فنجان سكوت تلخ ،......
... فرو مى برم حماقتم را
كه دوستت داشتم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 8:35  توسط زهرا
|
از من فاصله بگیر !
هربار که به من نزدیک می شوی
باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت..
از من فاصله بگیر !
من خسته ام از این اُمیدهای کوتاه !
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 21:30  توسط زهرا
|
خسته
ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهایی که بی تو شب
میشود و شبهایی که
باز هم بی تو میگذرد تا که طلوعی و غروبی
دیگر بیایند و باز هم گذر زمانها
که بی تو میگذرد ...! میگذرد ...!
میگذرد و باز هم میگذرد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 0:8  توسط زهرا
|
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
...
نمیدانم کجا، تا کی، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد....
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 0:42  توسط زهرا
|
باید
فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین
می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری
برای این
دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین
! / خود را برای
درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی /
این روزگار و رسم اوست
! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 2:10  توسط زهرا
|
شبی
از پشت تنهایی نمناک و بارانی ،تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم! و تو
در
پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی است
رویایی
همین بود آخرین حرفت...نمیدانم چرا رفتی ؟؟شاید خطا کردم؟؟؟؟؟ کسی
آرام و زیبا
گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی بگو در انتخاب عشق خطا
کردم!!!! و من در حالتی
بین اشک و تردید... میان غصای از جنس یک بغض نمیدانم چرا؟؟؟؟ ولی باز هم برای
با طراوت ماندن باغ آرزوهایت دعا کردم.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 21:38  توسط زهرا
|
گريه مي كردم وقتي تو رفتي و من ماندم...
گفتي دوستم داري باور كردم
...گفتي برمي گردي منتظر ماندم...فراموشم كردي دلتنگت شدم... روزها را
شمردم و شمردم ...برگشتي...اما با او!!!
گريه مي كردم وقتي تو آمدي و من رفتم
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 23:31  توسط زهرا
|
دوستم بدار من کوچکم اما نه ان گونه که در یاد نمانم..
نه انگونه
که دلم برایت تنگ نشود
....
دوستم بدار
من مغرورم اما نه انگونه که تکرار عشق
را تاب نیاورم
.....
دوستم بدار
من انتظارم مانند دستانم است
باز و کوچک
اما انقدر وسعت دارم که تو با همه امتدادت
درونم چو رودی خروشان جاری باشی
مرا دوست بدار....
+ نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:49  توسط زهرا
|
هوای احساسم را رطوبتی ســــــــــرد
فرا گرفته ... دلم برای آنانی تنگ و درهم است که میدانم دلهاشان محصور سیم
های تلخ نفرت و تردید شده.....

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 1:5  توسط زهرا
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم- وقتی
که دیگر رفت من
در انتظار آمدنش نشستم-وقتی که دیگر نمیتوانست مرا
دوست بدارد من او
را دوست میداشتم-و چه سخت است تنها متولد شدن مثل
تنها زندگی کردن مثل
تنها مردن......
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 18:23  توسط زهرا
|
خدايا آن كه مرا در تنهاترين تنهاييم تنهاي
تنهايم
گذاشت
در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار.....
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:0  توسط زهرا
|
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی
که بلغزد بر من
من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد.....
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 22:3  توسط زهرا
|